چقدر ذهنم درگیر شده دوباره ...
این ماه دیگه ماه آخری هست که در این روستا هستم شبکه دوباره داره سنگ اندازی میکنه که با من دیرتر تسویه کنه و منو بیشتر نگه داره ولی من قراردادم رو لغو کردم و نهایت تا آخر این ماه مقاومت کنند از آن طرف هم موافقت معاونت استان رو گرفتم برای انتقالی ام اونم بعد شش هفت ماه ممارست ...
همزمان با قضیه انتقالم متوجه شدم احتمال بالایی وجود داره که بتونم اردیبهشت 1405امتحان تخصص شرکت کنم برای همین باید تمام توانم رو در این یکسال و خورده ای بگذارم برای درس خواندن ولی برای اینکه دوره محرومیت از ادامه تحصیل ام هم تموم شه مجبورم همزمان کار کنم و علاقه دارم اورژانس کار کنم ولی احتمالا باعث بشه کمتر بتونم درس بخونم ولی اگه برم دوباره بهداشت کار کنم عملا انتقالم فایده چندانی نداشته چون باز از خونه دورم هر چند مسافت اش نسبت به قبل نصف شده ولی اگر اورژانس باشم نصف ماه رو می تونم خونه باشم
از اون طرف برای اینکه تمام تمرکز ام روی قبولی در رشته خوب تخصصی باشه باید بحث ازدواج رو هم تا یه سال بگذارم کنار ...
همه این چیزا ذهنم رو درگیر کرده ولی اینو میدونم که دیگه نباید در این روستا کار کنم نمیگم جای بدی بود خیلی هم خوب بود تعداد مریض هام کم بود همه با من مهربان بودند امکانات اش خوب بود فقط محیط ایزوله بود و دسترسی اش کم بود دو ساله دارم در روستا زندگی میکنم تنها و بدون اینکه بتونم برم بیرون بگردم با دو و نیم روز مرخصی در ماه ... در مدتی که خانم دکتر دندانپزشک امون اینجا بود خیلی میرفتم پیشش و با هم بهمون خوش میگذشت اونم یه ماهی میشه انتقال گرفته رفته منم دیگه به نظرم وقتشه که برم
من دختر متولد ۷۵ اهل شمال غرب کشور بعد از هفت سال تحصیل در رشته پزشکی اکنون وارد مرحله جدی و جدیدی از زندگیم شدم که مدت ها منتظرش بودم و دوست دارم تجربیات و خاطراتم رو در این زمینه در اختیار پزشکان آینده و شنوندگانم قرار دهم که هم موجب ارتقا من شود و هم با ارایه دید کلی از شرایط آینده کاری به پزشکان آینده کمک کند