روز پرستار
من شنبه مرخصی بودم که بهورز از زیر کار در رو خانه بهداشت زنگ زد و مرخصی خواست برای دو روز منم قبلا به پرستار مرکزمون که امور عمومی مرکز هم هست گفته بودم بهش مرخصی نمیدم چون کار نمیکنه اصلا ولی خب مرخصی حق کارمند هست من نمی تونم که مرخصی ندم ! باهاش حرف زدم گفتم شاخص هات پایینه فلان کار رو نکردی و اینا اونم گفت جبران میکنم منم آخر سر گفتم باشه برو مشکلی نیست بعد پرستار مرکز زنگ زد گفت چرا بهش مرخصی دادی فردا کارشناس ها از شبکه میان برای پایش خانه بهداشت اش منم یادم رفته بود 😑 زنگ زدم دوباره بهش که فردا نمیشه بری پس فردا و پس اون فردا برو اونم هزار تا دروغ سر هم کرد و گفت تو راهم الان نمیشه برگردم !!! و خلاصه که از دست خود حواسپرت ام که حرفم دو تا شد و بهورز خانه بهداشت اعصابم بهم ریخت البته پرستارمون هم مقصر بود که بهم نگفته بود که بهورز مرخصی میخواد و کارشناس قراره بیاد برای پایش اش از قبل که من بدونم چی باید بهش بگم . اون روز صبح شنبه هم که مرخصی بودم با بابام و خواهرم رفته بودیم پیاده روی و چقدر خوش گذشت در حد به تفریح عالی انرژی ام رفت بالا و طبیعت بسیار زیبا و هوا عالی و تیپ من خیلی خوب بود 🙃 و با خواهرم کلی عکس گرفتیم و پیاده روی کردیم در حالی که آهنگ پر انرژی گوش میدادیم منم به خاطر آهنگ که حسابی منو سر شوق آورده بود کلی پاهامو محکم کوبیدم زمین و تا دو روز بدنم کوفته بود و نمی تونستم راه برم 😅ولی ارزشش رو داشت ... شب به تکنسین داروخانه مون پیام دادم و شاکی شدم از بهورز امون اونم شیفت بود جواب منو نمیداد منم عصبانی شدم و فقط گفتم چرا جواب نمیدی اونم گفت که روز پرستار هست فردا چیکار کنیم ساعت یازده شب ! من اصلا یادم رفته بود روز پرستار 😑 یازده شب چیکار میتونستم بکنم ! بهش گفتم بمونه برای پس فردا... ولی تکنسین داروخانه مون رفته بود با مصیبت کیک اینا گرفته بود با کادوی کوچیک در حد اسپری و عطر و after shave که فکر کنم از داروخانه برداشته بود خلاصه جشن کوچیک گرفتیم بعدش با تکنسین داروخانه مون که عکس مراسم رو فرستاده بودم براش بهم گفت که چرا مثل یه ارباب با رعیت اش با من حرف میزنی درحالی که اصلا اینطور نبود من فقط ناراحت بودم که چرا روز پرستار یادم رفته و بهش گفتم که از حالا به بعد اگه اینطور فکر میکنی خیلی رسمی باهات برخورد میکنم ... بعد بهش گفتم هزینه کادو و کیک چند میشه نگفت گفت که تو رئیس مرکزی تو باید حواست بیشتر می بود به خصوص که برای تو روز پزشک سنگ تموم گذاشته بودیم ! منم حرفاش خیلی بهم برخورد و گفتم دیگه با من حرف نزنه و رفتم امروز خودم جدا چهارصد تومن دادم ماگ سفری گرفتم فردا به پرستارمون هدیه میدهم اصلا خوشم نمیاد منت بگذارند سرم 😒 مرخصی رو زهرمارم کردند...
پ.ن:رئیس مرکز بودن سخته باید همش حواست به همه چی باشه و هیچی یادت نره و باید مدام جوابگوی این و اون باشی و کارهای خودت هم انجام بدی
پ.ن: پشت دستم رو داغ کردم که دیگه با این تکنسین داروخانه حرف نزنم مگه بیاد عذرخواهی کنه واقعا تا الان خیلی بهش لطف و محبت داشتم و باهاش خوب بودم ولی قدرنشناس هست
پ.ن: عکس ماگ سفری که خریدم و پیاده روی ام رو هم میگذارم ☺️






من دختر متولد ۷۵ اهل شمال غرب کشور بعد از هفت سال تحصیل در رشته پزشکی اکنون وارد مرحله جدی و جدیدی از زندگیم شدم که مدت ها منتظرش بودم و دوست دارم تجربیات و خاطراتم رو در این زمینه در اختیار پزشکان آینده و شنوندگانم قرار دهم که هم موجب ارتقا من شود و هم با ارایه دید کلی از شرایط آینده کاری به پزشکان آینده کمک کند