سرماخوردگی یا سرما،خوردگی ؟؟

بعد مدت ها می‌خوام یه مطلب علمی بازنشر کنم که خیلی جالبه و شاید سوال خیلی ها باشه ☺️

از قدیم باور مردم بر این بوده که مواجهه با سرما منجر به سرما خوردگی می شه و مدام از بزرگترها توصیه هایی برای پوشاندن خودمون در سرما می شنویم حالا اگه طبق علمی که ما داریم ویروس ها عامل سرماخوردگی اند پس نقش سرما این وسط چیه؟

حقیقت این که سرما به تنهایی به هیچ وجه نمی تواند باعث ابتلا ما به سرما خوردگی شود، برای ابتلا به این بیماری لازم است ویروس های عامل این بیماری وارد بدن ما بشوند.

سرما می تواند باعث تخلیه ماست سل ها (آزاد شدن هیستامین) و تحریک اعصاب حسی و تحریک کولینرژیک و ایجاد آبریزش شود ولی این یک حالت گذرا بوده و سرماخوردگی نیست .

همچنین ثابت شده است که کاهش ناگهانی دمای ورودی به مجاری تنفسی (و نه سرد بودن هوا) می تواند با تضعیف ایمنی ذاتی در مجاری تنفسی، خطر ابتلا به سرماخوردگی راینو ویروسی را بیشتر کند ( 8% افزایش خطر به ازای هر یک درجه تغییر کاهشی دما) .

ولی عوامل اصلی افزایش میزان ابتلا به ویروس های تنفسی در فصول سرد، کاهش تهویه هوای منازل و افزایش تجمعات در فضاهای بسته و همچنین کاهش دریافت نور خورشید و کاهش ویتامین دی است.

نتیجه اینکه : سرما یا بهتر بگوییم "کاهش ناگهانی دمای هوای ورودی به مجاری تنفسی"، فقط پس از ورود ویروس ممکن است اثر داشته باشد، پس در این شرایط ابتدا باید به فکر ممانعت از انتقال ویروس باشیم . حتماً در تجمعاتی مثل وسایل نقلیه عمومی و جلسات، تهویه اولویت اول است (اگر تحمل سرما را نداریم می توانیم لباس های گرمتری انتخاب کنیم) چرا که با وجود ماسک نگرانی از تغییر ناگهانی دما در مجاری تنفسی نداریم.

۲۵ روز مانده به پایان طرح

در مرکز بهداشت روستایی که من طرح میگذرونم رسم هست هر پزشکی که طرح اش تموم شد یه درختی گلی چیزی به یادگار بکاره منم دو تا نهال گوجه سبز و یه بوته گل رز زرد کاشتم به نظرم رسم زیبایی هست امیدوارم نهال هام به ثمر بشینه و گوجه سبز های آبدار و خوشمزه ای داشته باشه و گل زرد ام هم همیشه شاداب و با طراوت بمونه ... یاد من از ذهن مردم روستا و همکاران مرکز پاک نشه و همینطور که از خاطرات پزشک های قبل من برای من گفتند از خاطرات من هم برای پزشک های بعد من تعریف کنند

نگرانم پسر کوچولوی نازنین سرایدار مرکزمون که سه سالشه منو فراموش کنه 😢 فکر نمی‌کردم که هیچ وقت از پسر بچه ای خوشم بیاد ولی منو عاشق خودش کرده این کوچولو چقدر هم که خوشگله فکر کنم از اینجا رفتنی به خاطر این موضوع اشکم دربیاد هیچ کس سه سالگی اش یادش نمی مونه و من این پسر رو مثل روباهی که در شازده کوچولو بود اهلی کرده بودم 🙃 نمی دونم درک میکنید چی میگم یا نه؟

رفتم متخصص داخلی که قبلا تو این روستا پزشک بود رو دیدم حرف هایی بهم زد که در این دوران کمتر از زبان پزشک ها شنیده میشه می گفت من به خاطر مردم این روستا و ارزش و احترام و محبتی که بهم داشتن اومدم نزدیک ترین شهر به این روستا خدمت می کنم تا محبت هاشون رو جبران کنم راجب جایگاه اجتماعی پزشکان و ارزش و احترامی که انتظارش رو دارند دریافت کنند از مردم حرف میزد و اینم می‌گفت که پزشکی دیگه مثل قبل نیست وضعیت خیلی بد‌ شده برای پزشک ها ...

با تاکسی که برمیگشتم روستا پرسید ازم اهل این روستایی ؟ چه جوره که کوچه پس کوچه هاشو خوب نمیشناسی ؟ گفتم که نه پزشکم مرکز بهداشت می‌مونم تو پانسیون و چون بیرون نمیام از مرکز بهداشت نمی‌شناسم دقیق کوچه پس کوچه هارو مخصوصا تو شب اونم گفت خب شب برو خونه خودت منم گفتم باید اینجا بمونم شب رو و اگه هم میخواستم برگردم هر روز نمیشد چون خونه خودم سه ساعت و نیم فاصله داره با اینجا اونم گفت پس یه جورایی تبعیدت کردند ! گفت کارتون سخته واقعا نمی دونست پزشک ها هم طرح دارند( حالا برای من که فراتر از طرح هست قضیه )

پ.ن: تاکسی تلفنی که زنگ زده بودم بهم گفتن یه تیبا هست منم یه تیبا وایستاد کنارم رفتم نشستم صندلی عقب اش بعد راننده ماشین یه آقای کت و شلواری با ریش و سیبیل بود به نظر آدم مذهبی ای می اومد پیاده شد اومد در ماشین رو باز کرد گفت بله بفرمایید ؟ منم فهمیدم که اشتباه سوار شدم و تاکسی نیست طرف 😑 گفتم ببخشید فکر کردم تاکسی هستید خیلی بد شد 😅 چه فکر ها که نکرده راجب من ! بعد بلافاصله پشت سرم تیبایی که تاکسی بود وایستاد رفتم سوار شدم و خیلی سریع صحنه رو ترک کردم به سمت روستا

پ.ن: دوستانی که تمایل به تعامل دارند در کامنت ها بهم بگن تا به لیست وبلاگ دوستان اضافه اشون کنم و بفهمم کی مطلب جدید میگذارند