بهترین چهارشنبه سوری

نمیشه ننویسم که چقدر چهارشنبه سوری امسال با هر سال دیگه فرق داشت ساعت هفت رفتم پایین جلو مرکز بهداشت یه آتیش بزرگ روشن کرده بودند و ترقه بازی میکردند سرایدار مرکز منو دعوت کرده بود شام برم خونه شون منم دعوتشون رو قبول کرده بودم بعد مراسم رفتیم خونه شون خونه کوچیک ولی با صفا و مرتبی بود در سبز فسفری بزرگ خونه شون رو خیلی دوست دارم چون رنگ مورد علاقه منه اول اش خیلی معذب بودم مادر سرایدار مون خیلی خانم خون گرمی بود منو نشوند کنار خودش شام پلو مرغ و سوپ و سالاد اندونزی داشتند کلی هم برام غذا می‌کشیدند خیلی برام احترام قائل بودند و همشون به پای من بلند میشدند حتی مادر و پدر سرایدار که سن و سالی ازشون گذشته و خانم دکتر از زبونشون نمی افتاد پسر سرایدار انگار همون سرایدار خودمون بود در سایز کوچیک خیلی بانمک بود همش دنبال اش میرفتم و بغلش میکردم باهاش بازی میکردم ولی غریبی میکرد با من ... بعد شام رفتیم اتاق بغلی زدن شبکه آذربایجان که چهارشنبه سوری رو باشکوه برگزار میکنند و کلی ساز مینواختند آنقدر محیط گرم و صمیمی ای بود که انگار با فامیل خودم دور هم نشستیم اگه میرفتم خونه مادربزرگم حتی اونقدر صمیمیت نبود و بهم خوش نمی‌گذشت از گذشته ها می‌گفت پدر سرایدار که قبلاً در جایگاه پسرش بود ولی بازنشسته شده بود از پزشک های بنگلادشی و پزشک هایی که قبلاً جای من بودند انگار بخش اعظم زندگی شون با مرکز بهداشت گره خورده بود. ساز قپوز داشتند گفتم میشه برام بزنید متاسفانه فقط سازش رو داشتند و هنوز یاد نگرفته بودند بزنند وسط هم سیم ساز در رفت 😅 چند تا از فامیل هاشونم از پشت در شال انداخته اند و رفتند و این مراسم شال اندازی رو به نحو احسن اجرا نمودند 😅خلاصه بعد خوردن کلی چایی ساعت یازده شب بود که برگشتم مرکز...

پ.ن: شاید بهترین چهارشنبه سوری عمرم بود .نوشتم تا بماند به یادگار ...

دوم و سوم و چهارم عید

پزشک باید بره بمیره! تعطیلات عیدم نمی تونیم برگردیم خونه باید شیفت وایستیم مرکز بهداشت ‌

مرگ کودک

تو تاریکی نشستم خسته شدم از بس منو اینور اونور پاس دادن فقط همه به فکر خودشون اند دوست دارند کار خودشون راه بیفته از اینکه آدم آرومی ام سو استفاده میکنند همه شیفت های اورژانس رو وایستادم حالا که شیفت های اورژانسم تموم شده میگن پاشو برو مرکز بهداشت روستایی خانواده ام هی زنگ می‌زنند پس کی برمی‌گردی دلمون برات تنگ شده😢 از وقتی که فهمیدم دوستم که مثل من تعهد خدمت به مناطق محروم وزارت بهداشت داشت رو عوض اینکه بدن منطقه محروم دادند به نزدیکترین شهر به مرکز استان که اصلا و ابدا محروم حساب نمیشه خیلی ناراحتم بابام بفهمه افسردگیش برمیگرده اونوقت منو نمی‌گذارند برم اورژانس کار کنم به جای بهداشت این ظلم محرزه ...دیروز صبح که کشیک اورژانس بودم یه پسر یه ساله رو آوردن با ایست قلبی کبود بود و مشخص بود که مدت طولانی ایست قلبی کرده پرسیدم از خانواده اش که چی شد اینطوری شد گفتن تو حیاط داشته بازی می‌کرده اومدیم دیدیم اینطوریه آخه بچه یه ساله مگه میره تنهایی حیاط بازی می‌کنه ؟ بعد عملیات احیا رو شروع کردیم ماساژ قلبی و اکسیژن مریض ریتم پیدا کرد قابل شوک vf بود شوک دادیم برگشت ریتم نامنظم شد براش دارو داخل سرم انفوزیون کردیم بعد رفتیم کارهای اعزام رو هماهنگ کنیم که مرکز استان گفت مریض احتمالا تو راه بمیره به شهر نزدیکتر اعزام کنید شهر نزدیکتر هم گفت که ما آی سی یو اطفال نداریم قبول نمی کنیم زنگ زدیم ستاد هدایت اونم که کمکی نکرد هیچ علاف کرد مارو آخرش به مصیبت از مرکز استان پذیرش گرفتیم ولی یه ساعت طول کشید همراه مریض که جوون پسرش رو نجات داده بودیم تازه اومد گفت مریض رو اعزام نکنید زودتر می‌ره شکایت می‌کنه این وسط دوباره مریض رفت و شوک دادیم برگشت آخرش اعزام کردیم و مریض تو‌راه تو‌شهری که پذیرش نداد بهمون چون ای سی یو نداشت ایست قلبی کرد تو بیمارستان ماساژ دادند برنگشت مرد بعدش صبح امروز کمیته برای مرگ کودک تشکیل دادند و ایراد الکی گرفتند از من در خصوص پرونده نویسی 😐چرا اینجارو خط زدی ارور ننوشتی چرا ساعت نزدی چرا جای فلان سرم فلان سرم رو نزدی اگه مریض همون اول خدای نکرده احیا نمی شد اینقدر سوال پیچ نمیشدم 😑

پ.ن : بیچاره مادر بچه از اتاق احیا در اومدنی دستم رو بوسید کاش نمی‌مرد 😢

خواب آشفته

خواب آروم نداشتم کل بدنم احساس ضعف دارم به خصوص دستام انگار مال خودم نیستن یه ترسی تو وجودمه که نمی‌گذاره بخوابم الان ساعت شش صبح هست و من یه سه ساعتی هست منتظرم هوا روشن شه ولی انگار تاریک تر میشه خواستم برم دوستم رو بیدار کنم ولی جلو خودم رو گرفتم اومدم چشم رو هم بگذارم که با یه استرس وحشتناک از خواب پریدم دوباره ... شاید با یه قهوه سر حال بیام الان دیگه چراغ رو روشن کردم و نشستم رو تخت دارم آهنگ انگلیسی و بی کلام پلی میکنم خوبه اینجا دوستی دارم که تنها نباشم

پ.ن: با رییس مرکز بهداشت حرف زدم میگه از فرمانداری بهم زنگ زدن که مریض هارو آروم ویزیت میکنم ازم خواست تند تند مریض ببینم دیگه خسته شدم از بس شنیدم که باید تند تند مریض ببینم

پ.ن۲: اون روز موقع رفتن به کشیک اورژانس کلید رو جا گذاشتم رو در پانسیون و دوستم داخل پانسیون حبس شد و نمی تونست با کلید خودش درو باز کنه چون پشت در کلید بود ساعت یک شب عصبانی زنگ زد بهم منم سرم شلوغ بود داشتم مریض می‌دیدم کلی عصبی شد منم مجبور شدم زنگ بزنم راننده بیمارستان بره کلید رو از پشت در برداره ... راننده می‌گفت که دوستم میگه آخرش این منو به کشتن میده

پ.ن ۳: ساعت سه صبح مریض اومده میگه سرم گیج می‌ره میگم خوب یعنی چشمات سیاهی می‌ره یا اتاق دور سرت میچرخه ؟ قبلا هم اینطور شدی ؟ اونم شاکی میشه دعوا می‌کنه که تو دکتری تو باید بگی مشکل من چیه از من چرا میپرسی !😐 هیچی نگفتم بهش ... پرستار ها میگن خیلی مظلومی باید جوابشو می‌دادی

پ.ن ۴: ساعت سه صبح باز یه مریض اومد گفت پنی سیلین دارم بزنید برای دندونم که درد داره منم اونجا استیشن پرستاری با پرستار ها نشسته بودم گفتم این پنی سیلین ۶.۳.۳ رو برو با یه ۸۰۰ عوض کن رفت عوض کنه نداشت دارو خونه همون رو داد پرستار تزریق کرد نیم ساعت بعد شاکی برگشت بیمارستان گفت به پرستار که فکر کردی من مشروب خوردم من خودم اهل سپاه ام فامیل فلان کس ام فکر کردی نفهمیدم که پنی سیلین رو تزریق نکردی انداختی دور من اصلا دردش رو نفهمیدم پرستار هم آتیش گرفت رسماً منم آتیش گرفتم از حرفش رفتیم سطل آشغال رو نشونش دادیم که خالیه از شدت عصبانیت دستم رو کردم تو سیفتی باکس پر نیدل که نشونش بدم ویال خالی پنی سیلین رو .... دید جامعه نسبت به پزشکان ‌وپرستاران که اینقدر زحمت میکشند خیلی بد شده