درمان سرماخوردگی

من برای بیمارانم که با گرفتگی و آبریزش بینی مراجعه می کنند دو تا اسپری بینی می‌نویسم یکی کورتون یکی هم همین اسپری سدیم کلرید ( آب نمک خودمون ) بیشتر برای شستشوی سینوس ها مخصوصا در مواردی که شک به سینوزیت دارم و کورتون برای اینکه یه داروی خواب آور و سیستمیک برای قطع شدن این آبریزش بینی به بیمار ندم البته اگه مشکل دیگه ای نداشته باشه که اونم با آنتی هیستامین (نسل ۱ خصوصا )حل بشه و بیمارانم اکثرا دارو تزریقی دوست دارند و سرم تراپی و از مصرف اسپری بینی سر باز می زنند !

این اسپری بینی به خصوص برای اطفال خیلی سن پایین که دستت باز نیست برای تجویز دارو خیلی خوبه

امروز یه مطلب علمی خواندم در مورد تاثیر این اسپری ساده سدیم کلرید ( سالین ) گفتم اینجا هم به اشتراک بگذارم بعد خواندنش اینشکلی شدم 😎😎😎

قطره های بینی سالین، طول مدت سرماخوردگی را در کودکان تا دو روز کاهش می دهند:

بر اساس مطالعه ای که به زودی در کنگره "انجمن ریه اروپا" (ERS) در وین اتریش ارائه خواهد شد، استفاده از قطره های بینی سالین هایپرتونیک میتواند طول سرماخوردگی را در کودکان تا دو روز کاهش دهد. همچنین استفاده از این قطره ها می توانند انتقال سرماخوردگی به اعضای خانواده را کاهش دهند.
محققین دریافتند کودکانی که از قطره‌های بینی آب نمک استفاده می‌کردند، به‌مدت شش روز علائم سرماخوردگی داشتند، در حالی که کسانی که مراقبت‌های معمول را داشتند به مدت هشت روز علائم سرماخوردگی داشتند. کودکانی که قطره بینی آب نمک دریافت می کردند نیز در طول بیماری خود به داروهای کمتری نیاز داشتند. همچنین تنها ۴۶ درصد اعضای خانواده کودکانی که از قطره‌های بینی استفاده می‌کردند به سرماخوردگی مبتلا شدند،‌ درحالیکه این میزان در خانواده‌های دیگر ۶۱ درصد بود. این مداخله بسیار ارزان و ساده این قابلیت را دارد که در سطح جهانی اعمال شود. ارائه این روش، ایمن و موثر است.

پ.ن: نکته ی دیگه ای که به ذهنم رسید بگم اینکه باید اسپری بینی رو به سمت خارج بینی زد نه به سمت دیواره ی غضروفی بین دو حفره بینی چون ممکنه در دراز مدت باعث سوراخ شدگی اون دیواره غضروفی بشه

پ.ن : در رابطه با تجربه مصرف یا تجویز اسپری های بینی اگه تجربه ای دارید خوشحال میشم بشنوم

دندانپزشک جدید

چند روزی بود که خبر اومدن دندانپزشک جدید که قرار بود کلا ساکن بشه تو روستا در مرکز پیچیده بود و حتی معاونت شبکه شهرستان برای بازدید از پانسیونی که قرار بود به دندانپزشک تعلق بگیره اومده بود تا لیست تهیه بشه از کم و کاستی ها , منم به سرایدار گفته بودم که پانسیون دندانپزشک رو یه آب و جارو کنه چون خیلی گرد و خاک بود ( آخرشم جارو نکرد ) این پانسیون هم که قرار بود به دندانپزشک امون تعلق بگیره خیلی قدیمیه مال زمان شاه و سقف اش شیروانی هست ولی خیلی محکم و سرحال و بزرگه( سه تا اتاق داره) و با ساختمان اصلی یه ده بیست قدمی فاصله داره و قبلا برای ماما و کارشناس آزمایشگاه امون بود که زوج بودن و پنج شش سالی اونجا زندگی کردن و بچه دار شدن تا اینکه تابستون امسال برگشتن شهر خودشون (تبریز)

برای تجهیز پانسیون دندانپزشک یه اجاق گاز آوردن و دو تا فرش نو و یه مبل و یه لباسشویی و یخچال تعمیر شده مرکز خودمون تا اینکه یه روز ظهر دیدم یه دختری با مادرش که خیلی شبیه هم دانشگاهی خودم بود اومدن و معلوم شد که این دختره خواهره هم دوره ای ماست که پردیس بین الملل می خواند و این دختره دندانپزشک به خاطر خواهرش از خودگذشتگی کرده و مثل من زیر بار تعهد خدمت مناطق محروم رفته، چون یه سال پشت کنکور مونده با خواهرش با هم رفتن دانشگاه و چون پایانامه اش یک سال طول کشیده دیر شروع کرده طرح اش رو ، خودش دختر خیلی خوبیه مثل من قدش کوتاه هست چشمان سبز رنگ داره و موهاش رو دکلره کرده بود با هم رفتیم پانسیون ولی یه کم تو ذوقش خورده بود آبگرم کن روشن نشد اونم عصبانی و بهم ریخته بود که من اینجا نمی مونم با این وضعیت ، با کمک سرایدار فرش هارو پهن کردیم و یخچال و ... جا به جا کردیم و بخاری هارو روشن کردند براشون از پانسیون خودم جاروبرقی آوردم و مواد شوینده و دستمال و برای ناهار سالاد ماکارونی زیاد پختم همراه با یه پارچ شربت بادرنجبویه که خودم درست کرده بودم براشون بردم تا شب آخر وقت پانسیون باهاشون بودم و به تمییز کاری کمک کردم و خانم دکتر دندانپزشک امون که اسمش هم مهدیه بود اومد پانسیون من و برای مادرش از پتو و بالش های خودم دادم و تو دلم میگفتم نکنه بخواد بیاد پیش من بمونه چون پانسیون من خیلی بهتره ( درسته آدم مهربونی هستم ولی تنها زندگی کردن بهتره و با وجود هم اتاقی باید خیلی چیزها رو رعایت کنی جای منم خیلی کوچیکه )

فردای اون روز هم از شبکه تاسیسات اومده بود تا مشکل آبگرم کن رو حل کنه که حل نشد و قرار شد جدید اش رو تهییه کنند و پرده کرکره ای آبی براشون آوردن از انبار که خیلی کثیف بود و مشکل در نصب داشت اونم قرار شد دفعه ی بعد حل کنند قفل در هم درست کردند و دوش حموم رو عوض کردند و مشکل تلویزیون رو حل کردن فقط ظرف و ظروف و قابلمه اینا اصلا نداشت پانسیون اونا هم گفتن نداریم بیاریم براتون قرار شد خودشون تهییه کنند البته من یه کتری داشتم که استفاده نمی کردم مال پانسیون خودم بود دادم بهشون عصر اون روز رفتم دوباره سر زدم بهم گفتن می‌خواستیم زنگ بزنیم بهت دیدیم چراغات خاموشه گفتیم خوابی گفتم چه عجب ؟ گفتند اینجا آبگرمکن نداره خواستیم بیاییم پانسیون تو برای استحمام (البته خودم ده بار بهشون گفته بودم بیان ولی تعارف میکردن ) منم گفتم زود نیم ساعته برم پانسیون رو مرتب کنم زنگ بزنم بیایین عجله ای پانسیون رو مرتب کردم لباس خوشگل پوشیدم و چایی گذاشتم و زنگ زدم بهشون اونا هم فوری اومدن بعد اینکه حموم رفتن مامانش زحمت کشید برامون سوپ درست کرد ( وسایلش رو داشتم ) خیلی هم خوشمزه بود کلی حرف زدیم و سوپ خوردیم و آخر شب برگشتن پانسیون خودشون که بخوابند منم فرداش قرار بود با اتوبوس برگردم شهر خودم به خانم دکتر هم گفتم نمونه آخر هفته رو تا آبگرم کن درست بشه مامان خانم دکتر می‌گفت که پانسیون تو خیلی خوبه میشه چند سال اینجا زندگی کرد 😁

پ.ن: خانم دکتر دندانپزشک مون خیلی دختر خوبی به نظر میاد خیلی با هم سازگار هستیم و شبیه ایم از نظر اخلاقیات امون فکر کنم دوستای خوبی برای هم باشیم کاش آدم همیشه اینطوری شانس بیاره با آدم های خوبی آشنا بشه

خاطره

اون روز یه خانومی اومد درمانگاه اصرار داشت شماره موبایل منو داشته باشه از اون اصرار از من انکار میگم من شماره ام رو به مریض ها و همراهاشون نمیدم اونم می‌گفت قبلا یه خانوم دکتری اینجا بود که شماره اش رو به ما داده بود خیلی با هم صمیمی بودیم گفتم آخه شماره من به چه درد شما میخوره من نمی تونم مهمون بیام خونتون گفت نه می‌خوام زنگ بزنم برات وسایل بیارم گفت اصلا هم برادر اینا ندارم حالا آخر سر شماره ام رو بهش دادم اون روز زنگ زده میگه بیا پایین بیرون درمانگاه رفتم دیدم برام وسایل آورده میگم چرا اینکارو می‌کنی ؟ می گفت تو با مامان من خیلی مهربون بودی تب اش رو چک کردی و فلان گفتم وظیفه هست برای همه بیمارانم اینشکلی ام (حالا اصلا مامانش هم یادم نمیاد 😅 ) هیچی خلاصه کلی ازش تشکر کردم گفتم به مامانت سلام برسون دیدم برام زرشک آورده با کاکوتی و گردو 😍 خیلی هم تند تند حرف میزنه خانومه به من مهلت نمی‌داد حرف بزنم پر از شور و شوق بود

حالا نمی دونم این زرشک رو باید چیکار کنم زنگ زد عصری گفت برگ هاش رو مربا کن یا همچین چیزی منم چون از خواب بیدار شده بودم اصلا متوجه نبودم چی میگه فقط سعی داشتم ازش تشکر کنم کسی می‌دونه باید با این زرشک ها چیکار کنم ؟

پ.ن: معلوم شد که باید برگ هارو بریزم دور و خود زرشک هارو مربا کنم 😅 به همون خانومه گفتم که گذاشتم زرشک ها خشک شه گفت خیلی مرباش خوشمزه هست که چرا درست نکردی ؟ اونم خودش رفت درست کرد برام آورد دو شیشه مربا و دو کیلو هم زرشک پاک شده آورد البته اون دو کیلو رو حساب کردم پولش رو ...جمعه خانومه زنگ‌زده میگه بیا بریم بگردیم میگم بابا کلی کار سرم ریخته دارم یخچال خونه رو تمییز میکنم بعد سه چهار ساعت دو باره زنگ زده یخچالت تمییز نشد ؟ میگم یخچال تموم شده الان بقیه جاهارو تمییز میکنم اصلا نمی تونم بیام حالا اونم دست برداشت باید خیلی مقاومت کنم در برابرش ! من حتی اسم طرف رو هم نمی دونم هنوز 😁 انگار سال ۹۷ اینا یه خانوم دکتری این مرکز بوده که با این خانومه صمیمی بوده و باهاشون رفت و آمد داشته این خانومه هم انگار میخواد اون خاطرات دوباره براش تکرار شه.

قبلا مهمون خونه ی یکی از بیمارانم رفتم برای شام ولی خیلی خوشم نیومد چون مرد ها و زن ها جدا بودند و من وقتی وسایل شام رو بردم آشپزخونه دیدم مردها با رکابی هر کدوم یه متکا زیر سرشون خوابیدن !!! نمی دونم شاید نباید در جمع کردن سفره شام کمک میکردم ... حالا اون بیمارم هم زن عموی پذیرش امون بود و بعد یکسال روابط صمیمی که برام وسایل اینا میآورد رفتم خونه شون

دهگردشی یا باگ بزرگ سیستم بهداشت

در مراکز بهداشت پزشک موظف هست که معمولا از ساعت یازده صبح بره و از خانه های بهداشت روستاهای اطراف بازدید کنه و اونجا بیمارانی رو که توانایی مراجعه به مرکز بهداشت اصلی رو ندارند ویزیت کنه و بابت این دهگردشی هم دولت بهش کارانه میده که بر اساس اینکه روستاهای تابعه چقدر جمعیت دارند دهگردشی شون متفاوت هست مثلا یه روستا رو من باید هر هفته برم برای دهگردشی یه روستا رو دو هفته یکبار و یه روستارو ماهی یکبار

برای همین روزهایی که میرم برای دهگردشی از قبل به خانه بهداشت اش اطلاع میدم که امروز میام که به اهالی اون روستا اطلاع بده اونا هم میان از یازده می‌شینند خانه بهداشت تا من برم ویزیت اشون کنم

در مرکز اصلی خودمون هم از نیم ساعت قبل مثلا ده و نیم میگم به پذیرش که من امروز میرم دهگردشی دیگه ویزیت نده تا بتونم تا یازده همه مریض هارو ویزیت کرده باشم ولی این وسط دو سه تا مریض میاد بعد یازده که معمولا میان ازم خواهش میکنند که بیمارشون رو ویزیت کنم منم در خیلی مواقع تا جایی که امکانش باشه و مریض های اون روستا که می‌خوام برم دهگردشی زیاد معطل نشوند تا حدودا ساعت یازده و نیم میبینم اشون بعد دیگه میرم دهگردشی تا ساعت یک هم معمولا برمی‌گردم

امروز که میخواستم برم دهگردشی طبق روال ساعت ده و نیم به پذیرش گفتم می‌خوام برم دهگردشی دیگه ویزیت نده اون لحظه کلی هم مراجعه کننده داشتم که هنوز ویزیت اشون نکرده بودم تا ساعت حدود یازده و نیم همه ویزیت هارو انجام دادم بعد از حراست بهم زنگ زدند که یه آقایی زنگ زده گفته که بچه اش مریضه تو نمی بینیش منم گفتم که هنوز کسی با من در این خصوص حرف نزده من دارم میرم دهگردشی به پذیرش گفته بودم ویزیت نده الان میرم ببینم قضیه چیه رفتم بیرون پرسیدم کی بچه اش مریضه دو نفر بودند پرسیدم کدومتون زنگ زدین حراست ؟ یکی سینه جلو داد که من بودم منم خیلی عصبانی بودم گفتم برو مریض تو رو نمی‌بینم اونم رفت باز بقیه موندن ازم خواستن که مریض اشون رو ببینم دو سه نفر دیگه که قبض نداشتند منم ویزیت کردم ساعت شد دوازده با مصیبت رسوندم خودم رو به دهگردشی و مریض های که اونجا منتظر بودند رو ویزیت کردم

پ.ن: به گفته همکاران این آقا بعد ساعت یازده مراجعه کرده بود حدودا یازده و ده بیست دقیقه گذشته بود همین که پذیرش گفته بود دکتر می‌ره دهگردشی ، زنگ زده بود حراست منم از قبل رو در اتاقم زدم که یازده به بعد تایم دهگردشی هست نمی دونم چرا بعضی ها چند ساله متوجه نشدند این موضوع رو و صبر میکنند دیر وقت مراجعه می‌کنند بچه که همین یه ساعت پیش مریض نشده به هر حال این قضیه باید فرهنگ سازی بشه نمیشه که دولت از من بخواد به دهات اطراف سر بزنم و مریض هاشو ببینم بعد منو بازخواست کنه که چرا مریض های مرکز خودم رو ندیدم در اون تایم ! اون آقا حالا که دیر مراجعه کرده بود می توانست حتی اگر با خواهش و ... مریض اش رو ویزیت نکردم بیاد اون روستایی که میرم مریض اش رو اونجا ببینم بعد برگرده همین مرکز داروهاش رو بگیره ده دقیقه راه نیست با ماشین یا می توانست یک ساعت منتظر بشینه تا برگردم مریض اش که اورژانسی نبود ولی تصمیم گرفت با وجود تمام زحمات شبانه روزی که من متحمل میشم در اون روستا و از خانه و خانواده ام دور موندم منو بابت مسئله ای که دولت بر عهده ام گذاشته مقصر بدونه و مثل آدم های طلبکار بابت اینکه بچه اش رو رایگان ویزیت نکردم شتابزده منو گزارش کنه ! واقعا صبر منم حدی داره

پ.ن : در اصل این موضوع باگ بزرگ سیستم بهداشت هست

زنان سیده دیرتر یائسه می شوند ؟

این باور اشتباه در جامعه ما وجود داره که سادات دیرتر یائسه می شوند و ممکنه تا سن 60 سالگی یائسگی شون به تاخیر بیفته

تعریف یائسگی یعنی خانومی به مدت یکسال خونریزی ماهیانه نداشته باشه

سنی که به طور طبیعی خانم ها در آن یائسه می شوند 40 تا 55 سالگی هست که اگر زودتر یا دیرتر این اتفاق بیفته نیازمند بررسی هست

اگر زودتر از 40 سالگی خانمی یائسه بشه بهش میگیم نارسایی زودرس تخمدان که باعث افزایش احتمال پوکی استخوان و بیمارهای قلبی عروقی میشه و اگر این اتفاق در سنین کمتر از 30 سال رخ بده احتمال بیماری ژنتیکی هم وجود داره از علل دیگر نارسایی زودرس تخمدان میشه به سابقه خانوادگی (مامانش چند سالگی یائسه شده ), مصرف سیگار ، سابقه شیمی درمانی و پرتو درمانی ، سابقه جراحی در ناحیه لگن و در همراهی با بیماری های خود ایمنی( به خصوص نارسایی غدد فوق کلیه و میاستنی گراویس) دیده میشه

و درمان داره نارسایی زودرس تخمدان به صورت درمان هورمونی هست

در اون سر طیف اگر خانومی بالای 55 سالش هست و هنوز یائسه نشده باید از نظر احتمال سرطان تخمدان و رحم و پستان بررسی بشه چون هورمون زنانه ما که استروژن هست هر چقدر بدن بیشتر در مواجهه باهاش باشه احتمال سرطان بیشتر میشه

آرزو

دارم مسیر زندگی رو مثل یه لاکپشت طی میکنم امیدوارم این لاکپشت عمرش طولانی باشه بتونه دنیا رو ببینه و حس آزادی و رها بودن رو تجربه کنه

نمی خوام ناشکری کنم و قدرنشناس باشم ولی گاهی وجودم سرشار میشه از حس تنفر و بیزاری از خانواده که اینقدر کنترل گر اند و منو محدود کردند می دونم دوستم دارند و زیادی به فکر من اند ولی من داره سی سالم میشه بگذارید زندگی کنم هی منتظر نباشم یه روز برسه تا این شرایط تموم شه از کجا معلوم تا کی زنده ام ؟ انگار تا ازدواج نکنم این کنترل گری و محدودیت ها ادامه داره باهاشون بحث نمی کنم که دلخوری پیش نیاد از کجا معلوم ازدواج کنم همه چی بدتر نشه از ازدواج سنتی متنفر ام معلوم نیست طرف ندیده نشناخته چرا اومده خواستگاری ؟ از کجا معلوم دنبال پول من نیست ؟ ( شاید به حرفم بخندین ولی خیلی ها اینشکلی اند) از طرفی احتمالا ازدواج مانع پیشرفت من بشه همیشه که نمی خوام پزشک عمومی بمونم

بیشتر از ازدواج کردن دوست دارم مادر باشم و صاحب دختر بشم و جوری بزرگش کنم نگذارم مثل من عذاب بکشه حمایت اش کنم و هر جوری که باشه دوستش داشته باشم کاری کنم پیش من احساس خوشبختی کنه

داشتم فکر میکردم با ارزش ترین چیزی که تو زندگی دارم همین پزشکی هست و به من قدرت ادامه دادن میده اگه برگردم عقب بازم پزشکی می خونم

پ.ن: خدایا این خشم و تنفر رو از من دور کن

پ.ن: نمای بیرونی پانسیون من در شب ( به ترتیب از راست به چپ پنجره اتاقم ، پنجره آشپزخونه ، پنجره پذیرایی و در بالکن 😁 )