خرید

رفتیم خرید با خانواده در بازارچه مرزی یه شهری که منطقه آزاده و اکثرا جنس های اون بازارچه قیمت با دلار یا لیر رو جنس هاشونه .یه کت پسندیدم پوشیدم گفتم چند ؟ گفت پونصده این رنگش ... خواهرم گفت یه کم گرونه من پرسیدم پونصد تومنه ؟ آقاهه گفت پونصد تومن چیه یک میلیون و پونصده الان پونصد تومن قیمت یه بلوزه ... تو اون لحظه گفتم این سایزش کوچیکه اندازه من نیست و مغازه را ترک گفتم😅 حس همزادپنداری زیادی با اصحاب کهف داشتم اون موقع ...

پ.ن: دمپایی دیدم همونجا پونصد تومن چه برسه به بلوز 😐

پ.ن۲: دارم فکر میکنم حقوق من که حالا پزشکم چند تا کت میشه ؟🤔 حالا خوبه ما دستمون به جیبمون میرسه بقیه چه جوری زندگی میکنند ؟

پ.ن ۳: تصمیم گرفتم کمتر خرج ظاهر کنم و بیشتر جمع کنم پول هامو برم طلا بگیرم تا در این اوضاع مملکت دچار عبارت جیب خالی پز عالی نشم ... به فکر آینده ام که به خودم نزدیک احساسش میکنم

سیب زمینی کبابی

که به نظر میرسه روزهای آخری هست که تو این مرکز بهداشت روستایی هستم راستش نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت هنوز نمی دونم دقیق تصمیم درست بوده یا نه! تنهایی و کار راحت خوبه ؟ یا کار سخت و تنها نبودن ؟ امروز صبح رفتم دیدم کادر مرکز تو یه قابلمه بزرگ سنگ ریختن توش هم سیب زمینی کبابی درست کردند نتونستم مقاومت کنم رفتم ملحق شدم بهشون حسابی چسبید ☺️

بوسه

این نقاشی منو مسحور خودش کرده بسیار زیباست پر از رنگ و جزئیات ظریف گل های پای نقاشی خیلی زیبا هستند

بغل و بوسه جوری نقاشی شده که آدم احساسش می‌کنه

احساسات در تابلو جوانه زدند

کی با من موافقه؟

پ.ن: ولنتاین مبارک کسایی باشه که از عشقشون دور اند

بوسه (Der Kuss) اثری از گوستاو کلیمت (۱۸۶۲–۱۹۱۸ میلادی)

گوشواره

خب امروز بعد تعطیلات سه روزه برگشتم به روستا ی محل کارم و در اولین لحظه ورود بدو رفتم پانسیون که ببینم میتونم گوشواره ام رو پیدا کنم یا نه هر چی گشتم نبود اومدم به سرایدار گفتم، گفت که ندیده بعد راننده اتوبوسی که منو تا اینجا آورده بود اومد پیشم بابت گلو دردش ( تو اتوبوس سوال کرد مرکز بهداشتی که شما میری دکتر داره ؟ گفتم خب دکترش منم ! یه کم جا خورد 😂) بعد رفتن اش رفتم لنگه ی گوشواره ام رو آوردم نشون سرایدار دادم و از پاسخی که بهم داد غرق شادی شدم بهم گفت که یه جایی انگار دیده گفت مطب ام رو تمییز می‌کرده فکر کرده دکمه است انداخته سطل آشغال 😅 ما هم دو تایی رفتیم سراغ سطل آشغال دستکش پوشیدیم و افتادیم به جونش یکی از مریض ها هم که اومده بود داروش رو بگیره قشنگ نظارت میکرد که ببینه چه خبره قضیه چیه ؟! بالاخره بعد از جستجو های فراوان گوشواره ام رو پیدا کردیم و من دارم الان ادامه روز خوبم رو میگذرونم

میدونستم نباید گم بشه ☺️🌹

مرکز بهداشت روستایی

با وجود شلوغی زیاد اورژانس که گاهی باعث میشد بخوام بزنم زیر گریه ولی جلو خودمو بگیرم دلم برای اورژانس تنگ میشه یه هفته میشه اومدم مرکز بهداشت روستایی یه روستای خلوت که با مرکز شهر خودش یک ساعت و با مرکز شهر بغلی بیست دقیقه فاصله داره این یه هفته رو پدرم هم باهم اومده بود و کنارم میموند برای هر چیز کوچیکی بهم گیر میداد و میخواست نصیحت کنه هی بهم می‌گفت برو با کادر مرکز بهداشت جلسه بگذار منم میگفتم نمی خوام فکر میکرد از روی غرورم میگم ولی من هنوز روال کار دستم نیومده که بخوام برم برای بقیه سخنرانی کنم در محوطه مرکز بهداشت داشت برف هارو از روی ماشینش پاک میکرد و به کادر اونجا می‌گفت که کسی که پزشکی میخونه با کسی که پزشکی نمی خونه فقط یکی دو تا تست فاصله داره الان آدم های این روستا امکانات داشتند همگی پزشک شده بودند ! نمی دونم از کوچیک کردن شغل من چه نیتی داره ولی چندین بار این جبهه علیه پزشکان رو دیدم ازش حالا که برگشتیم برای تعطیلات خونه بهم میگه برم شیرینی بگیرم برای کادر ات منم میگم نمی خواد که دوباره منو متهم به غرور می‌کنه منم به خاطر حرفی که زده به کادر مرکز بهداشت ازش گلایه میکنم میگه بهم که پزشکی شغل هست مثل بقیه شغل ها برای پول در آوردن هست الان کسی که بیشتر از تو پول درمیاره از تو جلوتره منم میگم پزشکی یه حرفه هست که فراتر از اون بعد مادی اش هست ولی همچنان حرف خودش رو میزنه میگه نباید یه پزشک رییس و مدیر بشه وقتی چیزی از مدیریت نمی دونه 😐 آخرشم که بحث بالا گرفت برگشت بهم گفت تو هیچی نیستی هر چی داری از من داری و حتی ادب و نزاکت نداری که تشکر کنی به خاطر این یه هفته که زحمتت رو کشیدم وقتی هم بهش گفتم که من آدم مغروری نیستم گفت پس آدم مریضی هست مشکل داری که رفتارت اینه 😶خوبه هیچی بهش نگفتم که منو متهم می‌کنه که احترامش رو ندارم عوضش خودش هر چی خواست بهم گفت ... دیگه تحمل رفتار هاشو ندارم تو این شرایط هم یه گوشواره ام گم شده نیستش خیلی گرون و زیبا بود و مامانم برام خریده بود از اون ورم پول جشن فارغ التحصیلی بچه هارو که لغو شد باید برگردونم ولی عکاس هنوز بیعانه رو کامل برنگردونده و سه میلیون این وسط باید از جیب خودم بگذارم اومدم به بقیه خوبی کنم اینطور ضرر کردم.

خلاصه شرایط روحی خیلی بدی دارم

پ.ن: سرماخوردگیم خیلی بهتر شده

پ.ن۲: مرکز بهداشت روستایی خیلی خلوته روزی ده تا مراجعه کننده ندارم سر جمع هنوز دهگردشی نرفتم به خاطر بدی آب و هوا کار کردن با برنامه سیب هم سختی های خودش رو داره و چند روز اول خیلی گیج بودم

پ.ن: برف زیبایی روستا باریده

دلم گرفته

نمی‌دونم چرا امروز دلم گرفته 🥺 شاید چون نشد بریم بازارچه با فاطی و بیشتر وقت بگذرونم باهاش ... شاید چون زلزله اومده تو خوی و ویدئوی کمک خواستن مردمش رو دیدم ...شاید چون امروز برنگشتم خونه ...شاید چون فردا برمی‌گردم خونه ...شاید چون بلاتکلیفم و نمی دونم میگذارن بمونم اورژانس یا نه به لحظه موعود و تعیین تکلیف شدنم نزدیک میشم ... شاید چون یکی زد زیر دعوتش ... شاید چون قبول نکردم برم جای اقبال امشب کشیک وایستم چون احساس کردم داره از مهربونی من سو استفاده می‌کنه و قبلا که سه ساعت اضافه بر شیفتم وایستادم کمک اش اون واینستاد به من کمک کنه ... شاید غم دوری و فراق و جدایی هست شاید تاثیر ویزیت بیماران هست که حالا خودشو نشون میده ....

به هر حال دلم گرفته خدایی که وجود داری ببین مارو! وقتی زلزله اومده مردم بی پناه اند تو خوی چرا برف میاد ؟

مسخره بازی جدید بیمارستان

با حجم بالای بیماران مراجعه کننده به بیمارستان جهت ویزیت درمانگاه و موارد اورژانس, چاپ کردن رادیو گرافی ها بر کاغذ که قبلاً بر روی سی دی بود به علت جلوگیری از هزینه پنج شش تومنی سی دی برای بیمارستان از دقت تشخیصی پزشکان می کاهد و زمان ویزیت رو برای مراجعه به رادیو گرافی و دیدن رادیوگرافی واضح تر بیماران طولانی تر می کند

پ.ن: نامه نوشتم به رییس بیمارستان قرار شده که یا بوفه بیمارستان سی دی بفروشه برای بیماران یا هم که سیستم‌ اشتراک گذاری رادیو گرافی ها بین سیستم پزشک و رادیو گرافی ایجاد بشه که نشد انگار که بشه همچنان به فرم سابق روی کاغذ گرافی ها چاپ میشه

پ.ن۲: وطنم پاره تنم !

🐦🐦🐦

از شیفت که برگشتم خونه احساس کردم صدای آواز بلبل🐦 میاد بعد حس کردم چقدر قشنگه نگه داشتن یه بلبل یا قناری که آواز بخونند به موقع حضور تو در محیط گرمی که اسمش خونه هست باعث فرح روح میشه ...

پ.ن: صدای پرنده نبود یکی داشت تو خیابون سوت میزد 😄

پ.ن: زلزله شدیدی تو خوی اومده که باعث شده کسایی که بودن خوی و حس کردن زلزله رو امروز برای دریافت آرامبخش بابت استرس حادثه ای که از سر گذروندن به ما مراجعه کنند ... کی زلزله دست از سر خوی برمیداره؟

پ.ن: دستش درد نکنه امروز یکی از پرستار ها که براش تشویقی رد کرده بودم برام نسکافه آماده کرد، بین مریض خوردم . چقدر احتیاج داشتم به نوشیدنی گرم برای گلوم

روز تعطیل

دیروز جمعه که شیفت نداشتم صبح دیر وقت ، در واقع ظهر 😅 از خواب بیدار شدم بعد بیدار شدنم از خواب متوجه شدم که سرماخوردگی که داشتم شدت گرفته ، از بس استراحت ندارم فرصت نمی کنم دارو مصرف کنم و تو دهن مریض هام هستم 😐 بعد دوستم فاطی که دید حالم خرابه همه ظرف هارو که از دیشب کثیف بود خودش تنهایی شست کلی ظرف بود بعد برای ناهار برام کوفته درست کرد با اینکه خیلی کوفته دوست ندارم ولی باید غذای آبکی می‌خوردم البته بعد خوردنش هم مزه غذا رو درست نمی فهمیدم ... بعد ناهار قرار بود با هم بریم شهر بغل شهر خودمون که بازارچه بزرگی داره که اونم چون حالم خیلی خراب بود نشد بریم جاش یه سر رفتیم سبزی فروشی من شلغم خریدم دوستمم کرفس و کدو و بادمجان سیاه گرفت می‌خواستیم سبزی خوردن و تربچه قرمز بگیریم که فروشنده گفت نیم کیلو سبزی نمی فروشه حتما باید بالای یه کیلو باشه فاطی هم عصبانی شد گفت این چه قانون من درآوردی هست پول کرفس و شلغم و باقی اقلام رو حساب کردیم اومدیم بیرون دیگه سبزی خوردن نگرفتیم بعد وسایل خورشت کرفس رو آماده کردیم منم شلغم آب پز کردم با آب لیمو و نمک و فلفل خوردم 😋😋😋 فاطی میونه ای با شلغم نداشت، نخورد. عصر ساعت شش رفتیم کافه رز پرستارمون آقای ابراهیمی ، برامون قهوه ترکیبی درست کرد پودر کرد قهوه ساز و فنجون قهوه خوری و از این شکلات تلخ ها هم گرفتیم یه دست هم فوتبال دستی با برتری قاطع بنده بازی کردیم بعد برگشتیم خونه که به من زنگ زدن بیمارستان مریض زیاده بیا دو سه ساعت کاور کن منم خورشت کرفس خوردم رفتم شب ساعت دوازده برگشتم قهوه سرو کردیم با دوستم خوردیم و خوابیدیم 😅 تمام 😌

پ.ن: فاطی دوستم دکتر داروسازه بخش های بیمارستان هست .

پ.ن۲: بعد مدت ها تفریح کوچیک خوبی بود لذت بردم روز خاطره انگیزی شد بعد چند روز کشیک پشت سر هم که از خورد و خوراک هم افتاده بودم ریکاوری خوبی بود .

پ.ن۳: همون شب با سرفه هام نگذاشتم دوستم بخوابه اومده عصبانی بهم میگه دیفن هیدرامین بخور دیگه 😅

شکسته بند

خانم پنجاه و نه ساله به دنبال افتادن و ضربه به ناحیه لگن مراجعه کرد با توجه به سن بالا و احتمال پوکی استخوان شکستگی لگن احتمالش زیاد بود بستریش کردم فرستادمش رادیولوژی شکستگی لگن از آب در اومد به همراه اش گفتم اینجا ارتوپد نداریم اعزامش میکنم اونم گفت می‌بره شکسته بند ببینه 😐 گفتم ببریش میمیره اونم برد پیش شکسته بند !!!! و بیمارستان رو با رضایت شخصی ترک کرد .

پ.ن: احتمال زنده موندن یه فرد در طی یکسال بعد شکستگی لگن سی درصد هست و حدود پنجاه درصدشون هم زمین گیر میشن و عوارض شکستگی لگن باهاشون میمونه ... حالا خونریزی و آمبولی ریه به کنار که مریض رو خیلی زود می‌کشه

پ.ن: به مریض میگم من اندازه شکسته بند نمی فهمم ؟؟ جواب نمیده ... خون مادرش گردن خودش 😒

پ.ن۲: یکی از پرستارهای بیمارستان خبر داد که مریضی که میگفتم دو روز پیش اعلامیه اش رو روی دیوار دیده 😑

پ.ن۳: تو این یه ماه که تو بیمارستان بودم چهار تا مریض شکستگی لگن تو شیفتم اومده پرستارها میگن چرا همه شکستگی های لگن تو شیفت تو میاد! ( منم میرم به همراهشون میگم اگه مریض رو ببرید میمیره) پایانامه ام هم شکستگی لگن بود فکر کنم آخرشم با شکستگی لگن بمیرم 😅

امروز داشتم مریض ویزیت میکردم یه آقایی اومد با دو تا پسر بچه که اسهال استفراغ داشتند منم یه شرح حال گرفتم از نظر اینکه چند بار اسهال استفراغ داشتند غذای خاصی مصرف کردند و فلان و از اونجایی که هر دو تا شونم اسهال استفراغ داشتند مشخص بود که پروسه عفونی یا مسمومیت در میانه دارو هاشون رو وارد سیستم کردم و کد رو به پدرشون دادم پدره هم نه گذاشت نه برداشت گفت که بچه هارو معاینه نمیکنی منم گفتم نیازی به معاینه ندارن ولی اگه میخوای بره رو تخت معاینه اش کنم

اونم گفت که هر خری رو بگذاری پشت سیستم می‌تونه دارو بنویسه گذاشت رفت 😐😶

هنوز دارم اعصاب خوردی اونو میکشم از وقتی شیفتم تموم شده و برگشتم دارم گریه میکنم و پشیمونم که چرا نزدم تو دهنش ؟ چرا جوابش رو ندادم ؟!

پ.ن : جایگاه پزشک در جامعه ما رفته رفته بدتر میشه و خواهد شد هیچ کس نمی خواد درک کنه یه پزشک چه سختی ها و زحمت هایی رو متحمل میشه فکر میکنند پزشک پول زیاد میگیره پس باید بمیره پولی هم که میدن از اندازه زحمت پزشک ها ‌‌ مسیولیت سنگینی که دارند خیلی کمتره