دیروز جمعه که شیفت نداشتم صبح دیر وقت ، در واقع ظهر 😅 از خواب بیدار شدم بعد بیدار شدنم از خواب متوجه شدم که سرماخوردگی که داشتم شدت گرفته ، از بس استراحت ندارم فرصت نمی کنم دارو مصرف کنم و تو دهن مریض هام هستم 😐 بعد دوستم فاطی که دید حالم خرابه همه ظرف هارو که از دیشب کثیف بود خودش تنهایی شست کلی ظرف بود بعد برای ناهار برام کوفته درست کرد با اینکه خیلی کوفته دوست ندارم ولی باید غذای آبکی می‌خوردم البته بعد خوردنش هم مزه غذا رو درست نمی فهمیدم ... بعد ناهار قرار بود با هم بریم شهر بغل شهر خودمون که بازارچه بزرگی داره که اونم چون حالم خیلی خراب بود نشد بریم جاش یه سر رفتیم سبزی فروشی من شلغم خریدم دوستمم کرفس و کدو و بادمجان سیاه گرفت می‌خواستیم سبزی خوردن و تربچه قرمز بگیریم که فروشنده گفت نیم کیلو سبزی نمی فروشه حتما باید بالای یه کیلو باشه فاطی هم عصبانی شد گفت این چه قانون من درآوردی هست پول کرفس و شلغم و باقی اقلام رو حساب کردیم اومدیم بیرون دیگه سبزی خوردن نگرفتیم بعد وسایل خورشت کرفس رو آماده کردیم منم شلغم آب پز کردم با آب لیمو و نمک و فلفل خوردم 😋😋😋 فاطی میونه ای با شلغم نداشت، نخورد. عصر ساعت شش رفتیم کافه رز پرستارمون آقای ابراهیمی ، برامون قهوه ترکیبی درست کرد پودر کرد قهوه ساز و فنجون قهوه خوری و از این شکلات تلخ ها هم گرفتیم یه دست هم فوتبال دستی با برتری قاطع بنده بازی کردیم بعد برگشتیم خونه که به من زنگ زدن بیمارستان مریض زیاده بیا دو سه ساعت کاور کن منم خورشت کرفس خوردم رفتم شب ساعت دوازده برگشتم قهوه سرو کردیم با دوستم خوردیم و خوابیدیم 😅 تمام 😌

پ.ن: فاطی دوستم دکتر داروسازه بخش های بیمارستان هست .

پ.ن۲: بعد مدت ها تفریح کوچیک خوبی بود لذت بردم روز خاطره انگیزی شد بعد چند روز کشیک پشت سر هم که از خورد و خوراک هم افتاده بودم ریکاوری خوبی بود .

پ.ن۳: همون شب با سرفه هام نگذاشتم دوستم بخوابه اومده عصبانی بهم میگه دیفن هیدرامین بخور دیگه 😅