دارم مسیر زندگی رو مثل یه لاکپشت طی میکنم امیدوارم این لاکپشت عمرش طولانی باشه بتونه دنیا رو ببینه و حس آزادی و رها بودن رو تجربه کنه

نمی خوام ناشکری کنم و قدرنشناس باشم ولی گاهی وجودم سرشار میشه از حس تنفر و بیزاری از خانواده که اینقدر کنترل گر اند و منو محدود کردند می دونم دوستم دارند و زیادی به فکر من اند ولی من داره سی سالم میشه بگذارید زندگی کنم هی منتظر نباشم یه روز برسه تا این شرایط تموم شه از کجا معلوم تا کی زنده ام ؟ انگار تا ازدواج نکنم این کنترل گری و محدودیت ها ادامه داره باهاشون بحث نمی کنم که دلخوری پیش نیاد از کجا معلوم ازدواج کنم همه چی بدتر نشه از ازدواج سنتی متنفر ام معلوم نیست طرف ندیده نشناخته چرا اومده خواستگاری ؟ از کجا معلوم دنبال پول من نیست ؟ ( شاید به حرفم بخندین ولی خیلی ها اینشکلی اند) از طرفی احتمالا ازدواج مانع پیشرفت من بشه همیشه که نمی خوام پزشک عمومی بمونم

بیشتر از ازدواج کردن دوست دارم مادر باشم و صاحب دختر بشم و جوری بزرگش کنم نگذارم مثل من عذاب بکشه حمایت اش کنم و هر جوری که باشه دوستش داشته باشم کاری کنم پیش من احساس خوشبختی کنه

داشتم فکر میکردم با ارزش ترین چیزی که تو زندگی دارم همین پزشکی هست و به من قدرت ادامه دادن میده اگه برگردم عقب بازم پزشکی می خونم

پ.ن: خدایا این خشم و تنفر رو از من دور کن

پ.ن: نمای بیرونی پانسیون من در شب ( به ترتیب از راست به چپ پنجره اتاقم ، پنجره آشپزخونه ، پنجره پذیرایی و در بالکن 😁 )