پست موقت
با تکنسین داروخانه مون قهرم در حال حاضر دیگه یه کلمه هم باهم حرف نمی زنیم حقیقتش قبلا مثل دوست بودیم برای هم و هوای همو داشتیم
این آقا یه دختری رو دوست داره تو روستا که یه سیزده چهارده سالی از خودش کوچیکتره و 18 سالشه و پدر و مادر دختره به خاطر اختلاف سنی که دارند مخالف ازدواج اشون هستند
ازش اون روز میپرسم که خب تا کی میخوای صبر کنی تا رضایت خانواده اش رو بگیری ؟ اونم بهم گفت که تا آخر شهریور اگه رضایت ندادند با هم فرار میکنیم ! منم خیلی این مسئله ذهنم رو درگیر کرد عصر همون روز بهش پیام دادم که اینکارو نکن اون دختره عقلش نمیرسه تو که عقلت میرسه و کلی براش دلیل آوردم که کار اشتباهی هست اونم برام ویس فرستاده و با خنده میگه که چقدر علافی! و به فکر من نباش به فکر خودت باش
به منم خیلی برخورد برداشتم نوشتم که علاف خودتی بی تربیت این چه طرز صحبت کردنه بهت خیلی رو دادم ... به جهنم برو بمیر اصلا و بلاکش کردم
پ.ن : فکر نمی کنم کار اشتباهی کرده باشم چون واقعا بهم برخورد ... ولی از اون روز دیگه فضای صمیمی مرکز خشک و جدی و بی روح شده و منم ناراحتم نمی دونم چی کار کنم چند سال یکبار پیش میاد برخورد تندی با کسی داشته باشم ...
من دختر متولد ۷۵ اهل شمال غرب کشور بعد از هفت سال تحصیل در رشته پزشکی اکنون وارد مرحله جدی و جدیدی از زندگیم شدم که مدت ها منتظرش بودم و دوست دارم تجربیات و خاطراتم رو در این زمینه در اختیار پزشکان آینده و شنوندگانم قرار دهم که هم موجب ارتقا من شود و هم با ارایه دید کلی از شرایط آینده کاری به پزشکان آینده کمک کند