وداع
بعد از دو سال که در مرکز بهداشت این روستا بودم بالاخره وقتش رسید که برای همیشه ترک اش کنم قبل از اینکه انتقالم قطعی بشه همش خدا خدا میکردم زودتر برم از این روستا ولی روزی که قرار شد روستا رو ترک کنم بدجوری دلم گرفت و تازه فهمیدم وای چقدر قراره دلتنگ اینجا بشم دلم برای پسر سرایدارمون که سه سالشه تنگ میشه همیشه وقتی ناراحت بودم می اومد بغلم میکرد میگفت تو گل منی البته به زبان ترکی خودمون ... دلم برای اقدس خانوم پیر زن روستا که باهم دوست شده بودیم تنگ میشه وقتی بهش گفتم میرم دیگه از این روستا باور نکرد گفت باشه میری دوباره برمیگردی هفته ی آخر که روستا بودم منو و بابام رو دعوت کرد برای شام خونشون چقدر بهمون خوش گذشت روز آخر هم اومده بود مرکز بهداشت برای بدرقه من هدیه آورده بود و سرماخوردگی بدی هم گرفته بود
روز آخر وسایلم رو داشتم جمع میکردم و پانسیون رو تمییز میکردم که همکارا صدام کردند اومدم پایین برام داشتند جوجه ، کباب میکردند و یه هدیه بزرگ گرفته بودند که بعدا معلوم شد تابلو سه تیکه هست با طرح گل ، کیک و میوه اینا هم گرفته بودند خلاصه برام یه جشن حسابی گرفتند آخر سرم دو تا لوح تقدیر بهم دادند یکی از طرف همکاران مرکز یکی هم از طرف شورا و دهیاری روستا
پسر سرایدارمون وقتی بهش گفتم میرم دیگه نمیام اینجا بهم گفت قراره برف بیاد ها زود برگرد اونوقت صدات میکنم بیای با هم برف بازی کنیم( آخه همون هفته با هم آدم برفی درست کرده بودیم ) اینو که گفت کم مونده بود گریه کنم دلم برای همکاران مرکز بهداشت هم تنگ شده چه خاطراتی با هم داشتیم هیچ وقت فراموش نمی کنم
پ.ن:
هرگونه رشدی نیازمند وداع است،
وداع با تفکرات سابق،
با ارزشهای سابق،
با رفتارهای سابق،
با عشقهای سابق،
و هویت سابق تان.
برای همین است که رشد، همیشه با چاشنی اندوه همراه است.


من دختر متولد ۷۵ اهل شمال غرب کشور بعد از هفت سال تحصیل در رشته پزشکی اکنون وارد مرحله جدی و جدیدی از زندگیم شدم که مدت ها منتظرش بودم و دوست دارم تجربیات و خاطراتم رو در این زمینه در اختیار پزشکان آینده و شنوندگانم قرار دهم که هم موجب ارتقا من شود و هم با ارایه دید کلی از شرایط آینده کاری به پزشکان آینده کمک کند